X
تبلیغات
خدا جونم دوستت دارم
خدایـــــــــــــم را دوست دارم . . .
همان خدایی که: دغدغه ای برای از دست دادنش ندارم
همان خدایی که مرا در آغوش گرفته و از مسیر گل و لای عبور می دهد.
خدایم را عاشقانه دوست دارم و می پرستم
نه ترسی دارم برای نابودی اش و نه غمگینم برای نبودنش
او همیشه به من لبخند می زند
و مرا عاشقانه دوست دارد

نوشته شده در جمعه 1393/01/22ساعت 17 توسط لیلی |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

نوشته شده در پنجشنبه 1393/01/14ساعت 10 توسط لیلی |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

درد سر ، بین گذر ، چند نفر، یک مادر
شده هر قافیه ام یک غزل درد آور

ای که از کوچه ی شهر پدرت می گذری
امنیت نیست از این کوچه سریع تر بگذر

...

دیشب از داغ شما فال گرفتم ، آمد :
دوش می آمد و رخساره ...نگویم بهتر!

من به هر کوچه ی خاکی که قدم بگذارم،
نا خود آگاه به یاد تو می افتم مادر

چه شده ،قافیه ها باز به جوش آمده اند:
دم در، فضه خبر، مادر و در، محسن پر !

كاظم بهمني

نوشته شده در سه شنبه 1392/12/27ساعت 16 توسط لیلی |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

کنیز هات نشستند و مو پریشانند

نگاه کن همه ی بچه هات گریانند

نشسته ایم کنارت نگاه کن ما را

بگو نمیروی و روبه راه کن ما را

زمان رفتن تو نیست استخاره نکن

تو که هنوز جوانی کفن قواره نکن

چگونه گریه برای نماندنت نکنم !؟

بگو چکار کنم که کفن تنت نکنم ؟

بیا و کار کن اصلاً ولی نشسته نکن

تو را به دست شکستت مرا شکسته نکن

بگو چکار کنم سمت پر زدن نروی ؟

مگر تو قول ندادی بدون من نروی ؟

کسی اجازه ندارد غذا درست کند

برای فاطمه تابوت را درست کند

نفس نفس زدن از زندگی سیرت کرد

سه ماه آخر عمرت چقدر پیرت کرد

سه ماه آخر عمرت چقدر زود گذشت

سه ماه آخر عمرت همش کبود گذشت

مرا ببخش شکسته شدی و چین خوردی

سه ماه آخر عمرت همش زمین خوردی

همیشه دست به دیوار می شوی زهرا

تکان نخور که گرفتار می شوی زهرا

دو چشم بسته ی خود را تو رو خدا واکن

بیا و از سرت این دستمال را وا کن

مرا ببخش اگر ریختند بر سر تو

مرا ببخش به دیوار خورد معجر تو

اگر نشد سرشان را به خویش بند کنم

و از روی تو در خانه را بلند کنم

دو موی سوخته از شانه ات در آوردم

و میخ را ز در خانه ات در آوردم

بمان که خانه ی امنی برات می سازم

مدینه را همه را خاک پات می سازم


 علی اکبر لطیفیان

نوشته شده در شنبه 1392/12/24ساعت 21 توسط لیلی |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

نوشته شده در پنجشنبه 1392/12/15ساعت 21 توسط لیلی |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
هزار مرتبه کردم فرار و ديدم باز

تو از کرم به من آغوش خويش کردي باز


به لطف و رحمت و عفو و کرامتت نازم


که مي‌کشي تو ز عبد فراري خود ناز

نوشته شده در پنجشنبه 1392/12/15ساعت 19 توسط لیلی |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
خداوندا...

اراده ام را به زمان کودکی بازگردان.

همان زمان که برای یکبار ایستادن هزار بار می افتادم اما ناامید نمی شدم...

نوشته شده در پنجشنبه 1392/12/08ساعت 13 توسط لیلی |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
عیب نداره که ” تنهایی “…

عیب نداره که شبا بدون ” شب بخیر ” می خوابی …
عیب نداره که جمله ی “دوستت دارم ” رو نمیشنوی …
عیب نداره که دلش دیگه برات ” تنگ ” نمیشه …
عیب نداره حرفاتو باید تو تختت با ” خودت ” بزنی …
عیب نداره زیره بارون بدون اون ، باید ” تنها ” خیس شی …
عیب نداره که کسی نیست ” درد ” هاتو بهش بگی …
عیب نداره گلم ، ” خــدا بــزرگــه ” اونم تنهاست ، بدون شب بخیر می خوابه ، دوستت دارم های تورو میشنوه و دلش برات تنگ میشه !
حرفاتو به اون بزن ، زیره بارون باهاش قدم بزن ، به خودش قسم به درد و دلت گوش میده !!

نوشته شده در دوشنبه 1392/11/21ساعت 16 توسط لیلی |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
خـــــــــدایـــــــــــا دلــــــم كــــــه برایـــــت تنــــــگ می شــــــود


بــــــا آنكـــــــه می دانـــــم همـــــه جــــــــا هستی،


امــــــا بــــــه آسمـــــــان نگـــــــاه می كنم،


چــــــرا كــــه آسمـــــــــان ســــــــــــه نشــــــــــــانه از "تــــــــــــو" دارد:


بــــی انتهـــــــــاست....


بــــــی دریــــــــــــــغ اســــــــت


و چــــــون یـــــك دست مهربـــــــــــان


همیشـــــــه بــــــــــالای ســــــر مـــــــاست...

نوشته شده در دوشنبه 1392/11/21ساعت 16 توسط لیلی |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
می خواهم کـَمـِی بِـــرَوم آن سویِ دنیا


آنجا که آسمان,


پنجره بیشتر دارد وُ


خدا هم


.


....


.


دیدی بهتر

نوشته شده در سه شنبه 1392/11/08ساعت 15 توسط لیلی |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات